الله اكبر؛ خداى عزّوجل بزرگتر است از همه چيز و آنچه به وصف و نعت درآيد يا در وهم و خيال گنجد، يا از ادراك او به عقل و حواسّ توان نمود، يا از او به چيزى قياس توان كرد.
متحيّر عقول در صفتش
فكر عاجز ز حدّ معرفتش
عقل ، عقل است و جان جانست او
آنچه زان برتر است آنست او
حضرت امام جعفر صادق مى فرمايد: هر گاه تكبير گفتى ، بايد خود را و هر چه در آسمان و زمين است در برابر بزرگى و كبريائى او - جلّت عظمه - حقير شمارى ، كه اگر بنده اى تكبير گويد و در دلش عارضى باشد، به حقيقت چنان است كه ديگرى را بيش از حق تعالى در دل تعظيم و توقير مى نمايد. حق تعالى گويد: اى دروغگو؟! آيا مرا فريب مى دهى ؟! قسم به عزّت و جلالم ! تو را محروم مى سازم از حلاوت ذكر خود، و محجوب مى گردانم از نزديكى و همراهى خود.(7)
((اشهد ان لا اله الّا الله )): گواهى مى دهم كه به تحقيق معبودى سزاوار پرستش نيست جز معبود يكتاى به حقّ، كه او را همه صفات كمال است و بس ؛ اوست كه در خور پرستش است .
و بايد در اين شهادت نيز صادق باشد، يعنى : هيچ چيزى را بر حق تعالى نگزيند و از وى دوست تر ندارد؛ و هر كه چيزى را بسيار دوست دارد و اهتمام تمام در شاءن او كند و بدو دل ببندد، فى الحقيقت او را پرستيده است . پس اگر محبّت و اهتمام در آن چيز به امر حقّ است و به قصد فرمانبردارى او - جلّ شاءنه - در اين صورت حق را پرستيده است ، و الّا آنچه را پرستيده اى كه تو را به مهر آن واداشته ، چون شيطان و هواى نفس و مانند آن .
عرفى گويد:
بر افكن پرده تا معلوم گردد
كه ياران ديگرى را مى پرستند
از احاديث قدسى است كه : تا تو غير ما را خواهى ، غير ما را پرستى .
مولوى گويد:
ما را خواهى خطى به عالم در كش
كاندر يك دل دو دوستى نايد خوش
هر چه دل بند تست خداوند تست
و هر چه هواى تست خداى تست
افراءيت من اتّخذ الهه هواه .(8)
سنائى گويد:
اى هواى تو خدا انگيز
وى خدايان تو هدا آزار
از گفتن و اقرار كردن كه الله يكى است چه سود، كه در پيش هزار صنم مى كنى سجود؟! علم بى عمل و وبال (= سختى و عذاب ) است و قول بى فعل نكال (=عقوبت ).
اى يكدله صد دله ، دل يكدله كن
از هر چه به غير دوست دل را يله كن
خواهى كه توحيد تو مسجّل (= ثبت و پابرجا) شود، قبله دل يكتا كن و غير از حق تبرّى (بجو) تا فعل تو مصدّق قول تو باشد.
شعر
اى آنكه به قبله وفا روست تو را
از مغز چرا حجاب شد پوست تو را
دل در پى اين و آن نه نيكوست تو را
يك دل دارى بس است يك دوست تو را
((اشهد انّ محمد رسول الله )): گواهى مى دهم كه همانا محمد صلى اللّه عليه و آله فرستاده خداست - جلّ جلاله - و بايد كه چون اين شهادت دهد، به اقتضاى آن رفتار كند، و مقتضاى آن اينكه : اوامر و نواهى آن حضرت را فرمانبردارى نمايد، چنانچه حق تعالى فرموده : ما آتيكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا: آنچه آورده است شما را رسول ، پس فرا گيريد و آنچه باز داشته است شما را، پس باز ايستيد.(9)
آخوند ملّا محمّد باقر - رحمة الله عليه - در (ترجمة الصّلواة ) خود ذكر كرده كه : بعد از شهادتين ، يك مرتبه يا دو مرتبه بگويد: ((اشهد انّ عليّا ولى الله )) - به قصد تبرّك نه به قصد آنكه جزو اذان است - بد نيست . يعنى : گواهى مى دهم كه على عليه السّلام وليّى خداست .
((حىّ على الصّلوة )): بشتاب و روى آور به نماز، و ترغيب به نماز در اذان از اين جهت مى شود كه : وضع اذان از براى اخبار است به دخول وقت ، چه معنى اذان اشعار است يعنى : واقف گردانيدن .
((حىّ على الفلاح )): بشتاب ، روى آر به كارى كه موجب فوز و رستگارى و ظفر يافتن به سعادت عظماست در آخرت .
((حىّ على خير العمل )): بشتاب ، روى آر به بهترين كار، كه نماز به درگاه ايزد بى نياز است .
مترجم گويد:
نزديكى بندگان نماز است
معراج روندگان نماز است
موقوف عليه كلّ طاعات
سر كرده جمله عبادات
ركن شرع و ستون دين است
شايد گفتن كه دين همين است
((قد قامت الصّلوة )): به تحقيق كه بر پا شد نماز، يعنى : هنگام شروع آن فرا رسيد.
و اين كلمه مخصوص اقامه است و در اذان نيست . نيز در آخر هر يك (از اذان و اقامه ) تكبير و تهليل بايد گفت : و همه اذكار در هر كدام دو نوبت است ، مگر تكبيرهاى اوّل اذان كه چهار نوبت بايد گفت ، و تهليل در آخر اقامه به يك نوبت .
و اذان را بلند و به تاءنّى بايد گفت ، و اقامه را آهسته تر و تندتر؛ و وقف در اواخر و فواصل هر دو بايد نمود، و فاصله ميان هر دو به دو ركعت نماز، يا يك سجده ، يا نشستن ، يا يك گام برداشتن ، يا به گفتن يك تسبيح يا تحميد است .
دعاى ميان اذان و اقامه
الّلهمّ اجعل قلبى بارّا، و عيشتى قارّا ورزقى دارّا، و اجعل لى عند (قبر) رسولك محمّد صلى الله عليه و آله مستقرّا و قرارا:
بار خدايا! دلم را نكوكار گردان ، و زندگانيم را به شادكامى گذران ، و در دو سراى پيش پيغمبرت - كه بر او و خاندانش درود باد - مرا پناه ده و قرارگاه بخشاى .(10)
آمين يا ربّ العالمين
درب دوّم : در ادعيه افتتاحيّه تكبيرات هفتگانه
اينك دعاى افتتاح (= آغاز كردن نماز) كه نوبت آن پس از تكبير سوّم است :
((اللهم انت الملك الحق المبين )): بار خدايا! توئى پادشاه استوار و پايدار و پديدار.
((لا اله الا انت )): نيست معبودى سزاى پرستش جز تو.
((سبحانك )): پاك مى دانم و منزه مى خوانم جناب تو را از هر چه به جلال تو نسزد و جمال تو را نزيبد.
شعر
پاك از آنها كه جاهلان گفتند
پاكتر از آنكه عاقلان گفتند
انى عملت سوءا و ظلمت نفسى : همانا كه من بد كردم ، و به نفس خود ستم روا داشتم .
((فاغفرلى ذنبى )): پس بيامرز گناهانم را.
((انه لا يغفر الذنوب الا انت )): بدرستى كه نيامرزد گناهان را احدى غير از تو.
شعر
قباحتهاى فعل ما كه سگ زان شرم مى دارد
بغير از پرده عفوت كه پوشد آن قباحتها را
و پس از تكبير پنجم ، لبّيك گفتن : كنايه از آنكه مى ايستيم به خدمت تو ايستادنى پس از ايستادنى ، يعنى : هميشه تو را خدمتگزارم .
و سعديك : كنايه از آنكه فرمانبرم تو را فرمانبردنى پى از فرمانبردنى ؛ يعنى پيوسته تو را فرمانبردارم .
مترجم گويد:
يك نگاه از تو و در باختن جان از من
يك اشارت ز تو و بردن فرمان از من
((والخير فى يديك )): يعنى نيكيهاى دنيا و آخرت همه در دست تو است و از تو مى آيد.
((و الشرّ ليس اليك )): بد را به سوى تو راه نيست و به تو نسبت ندارد.
هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست
ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
((والمهدىّ من هديت )): راه يافته آن كه تو او را ره نمودى .
((عبدك و ابن عبدك )): تو را بنده ام و بنده زاده ام .
((بين يديك )): كه در حضورت ايستاده ام .
((منك و بك )): از تو است تمام وجود من ، و به سوى تو است بازگشت من .
((و لك و اليك )): و تو راست تملّك من ، و به سوى تو است بازگشت من .
((لا ملجاء و لا منجا منك الّا اليك )): نيست پناهى و نه گريزگاهى از تو مگر به سوى تو.
غير از در تو درى ندانم
غير از تو كس دگر ندارم
اى نام خوش تو بر زبانم
از درگه خويشتن مرانم
((سبحانك و حنانيك )): پاك و منزّه مى دانم ساحت كبريائى تو را از غبار آنچه تو را نسزد و نشايد اى پروردگار! و در خواست مى كنم از تو عطوفت فراوان و بخشش بسيار.
گر ما مقصّريم تو درياى رحمتى
جرمى كه ميرود به اميد عطاى تست
دانم كه در حساب نيايد گناه ما
آنجا كه فضل و رحمت بى انتهاى تست
((تباركت )): بزرگوار و برتر و استوار و قائم و دائم ، و مبداء و موجب همه خير و بركتها توئى .
((و تعاليت )): و بس والا جاهى كه دست ادراك از دامن معرفت تو كوتاه ، و پاى سعى را از وصول به جنابت خارها در راه .
اسلام ز اطراف فرنگ آوردن
آيينه چين ز سوى زنگ آوردن
از باده رخ شيخ به رنگ آوردن
بتوان ، نتوان تو را به چنگ آوردن
((سبحانك ربّ البيت )): مقدّس و منزّهى اى خداى خانه كعبه !
به اين معنا كه : به امر تو روى به جانب كعبه آورده و به سوى آن توجّه كرده ام ، و گر نه كعبه نيز آفريده توست ، و نه سزاى پرستش است و نه آن است كه پرستش آن مى كنم .
كعبه سنگى بر آستانه تست
قبله راهى به سوى خانه تست
بعد از تكبير هفتم مى گويى : وجّهت وجهى للّذى فطر السّماوات و الاءرض : روى دل خود را متوجّه ساختم به آن كه به قدرت محض ‍ آسمانها و زمين را بيافريد.
((عالم الغيب و الشّهادة )): داناى نهان و آشكار.
((حنيفا)): در حالتى كه متمايلم از همه دينها به دين توحيد.
((مسلما، و ما انا من المشركين )): در صورتى كه فرمانبردارم ، و نيستم از شرك آورندگان مر حق تعالى را جلّ شاءنه .
((انّ صلوتى )): همانا نماز من .
((و نسكى )): و قربانى يا حجّ يا همه عبادتهاى من .
((و محياى )): و زندگانى من . يعنى : هر انچه بر آنم در مدّت حيات از اعتقادات صحيحه و افعال حسنه و جمله خيراتى كه به جاى مى آورم .
((و مماتى )): و آنچه بر آن مى ميرم از ايمان و طاعت و مبرّاتى (= خوبيها و نيكيها) كه پس از مرگ عوائد (سودهاى ) آن به روان من عائد گردد.
((لله ربّ العالمين )): مر خداى راست كه پروردگار جهانيان است .
((لا شريك له )): نيست مر او را شريكى . يعنى من در عبادت خود، كسى را با او شريك ندهم چون بت پرستان . و اين كلماتى است كه حق تعالى در قرآن مجيد از حضرت ابراهيم خليل حكايت فرمود، و گفته اند: مراد از اين ، تفويض جميع امور است به حق تعالى . يعنى : هر چه كنم و گويم همه محض (خالص براى ) خداست .
سفر به سوى تو پويم ، حضر به كوى تو جويم
سخن براى تو گويم ، خمش براى تو باشم
((و بذالك اءمرت )): و به اين ماءمور شده ام .
((و انا اوّل المسلمين )): و من از زمره فرمانبردارانم .(11)
و بايد در اين قول نيز صادق باشد، يعنى : روى دل خود را با حق داشته و همه كارها را به او واگذاشته باشد، نه آنكه بسته كار و بار و رهان (= در گرو) دكان و بازار، و محو آمال و اميال (= رغبتها و خواسته ها)، و مستغرق شهوات و غرقه وسوسه ها گردد.
در طريقت كجا روا باشد
دل به بتخانه رفته تن به نماز
پس دروغ گفته آن كه روى دل به خدا نياورده و كار خود را به او رها نكرده است ، و اى بسا اوّل كلامى كه در نماز افتتاح به آن كنند دروغ محض ‍ باشد.
و مستحبّ است كه در حال تكبيرات دستها را تا برابر گوشها بردارد، چنانچه كفها به جانب قبله باشد، و انگشتان به هم بچسبد مگر دو انگشت بزرگ . و ابتداى تكبير ابتداى دست برداشتن باشد و انتهاى آن به انتهاى آن ، و همچنين مى توان هر يك از تكبيرات هفتگانه را كه در آغاز نماز و قبل از آن گفته مى شود مقارن نيّت غرض ((واجب )) گفت و تكبيرة الاحرام قرار داد و با آن نماز بس است .
از حضرت امير المؤ منين پرسيدند از علّت و مصلحت برداشتن دستها در حال تكبير؟ فرمود: مقصود آنكه خداى بزرگتر است و يكتاى بى همتاست ، نيست مثل او چيزى ، و منفرد است به ذات و صفات ، و بسوده (12)نشود با انگشتها و در يافته نگردد به حسها.(13)
نه ادراك در كنه ذاتش رسد
نه فكرت به غور صفاتش رسد
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم
نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم
و به روايت ديگر: دست بر داشتن اشاره اى است به اينكه : خداى آمرزگار! در درياى گناه غرقه ام ، دستم گير تا برآيم .
مانده در تيه فراقم ، ره نما اى راهنما
غرقه در درياى هجرم ، دست گير اى دستگير

--

به نقل از : http://ghadeer.org/akhlagh/8_dar_beh/113-0001.htm#link4